![]() |
![]() |
|
| تنها یک ثانیه به آخر عمرم باقیست این حاصل ثانیه آخر است |
|
این نیز بگذرد ...اما همیشه بعد از این نیز هست, بهتر نشده اما میدانم همیشه بهترین پیش آمده!! تناقض عظیمی است که با اینکه بهترین همیشه آمده اما بهترین همیشه در حال آزار میدهد... به انتظار صاعقه نشسته ام, کاش این صبح لعنتی بی من طلوع کند... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:1 توسط نیما نوینی |
|
|
همواره, رو در روی خود ایستاده ام و به همه چیزهایی که باید باشد فکر میکنم, در تصویر من همه آنها هست و این همان دلیلی است که موجب میشود نبود آنها را هر روز عمیقتر حس کنم, دستهایم, صورتم, فکرم و قلبم هرکدام که تو بگویی, آنقدر متعلقات ناپیوسته دارد که میتوان از آنها یک کوه ساخت اما نبودشان دره ای در من ایجاد کرده که هر از چندگاهی(مثل امروز) در داخل آن می افتم....
تصویر رو به رویم را بیشتر دوست دارم, هرچند که از خودم بیزارم میکند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 23:51 توسط نیما نوینی |
|
|
میدوی , رستگاری نزدیک است, دربی که باز نمیشود, دور است, دویدن افاقه نمیکند, حتی یقین هم در این مسیر نا امید میگردد, پاهایت به زمین کشیده میشود,طاقتی برای ماندن نمانده برای رفتن نیز...
انتظارت میپندارد رفتن مسیر را کوتاه میکند, اما رفتن دورت میکند از همه چیز از مبدا از سکون رضا نمیشدی از رفتن به چه میرسی, درد در تمام وجودت میپیچد, سرت محل پیچش صداست, سینه ات آواز غم. "بگذار سر به سینه من تا که بشنوی---آهنگ اشتیاق دلی را بگوش جان بگذار تا بگویمت کاشوب چیست , عشق کدام است, غم کجاست....." سرد است , دیوارها, زمین, هوا, صدا همیشه سرد است, گاهی فریادی از گلویت خارج میشود اما چه شرمگین میشوی که حتی توان ایستادن بر سر صدایت را نیز نداری... گاهی انتظاری داری, گاهی میپنداری شاید ... اما شایدی نیست, مسیر همین است, راه همین است, آسمان همین است, دلیرانه نیست اما دلی نیست که دلیری مانده باشد. ساعتها خوش است, خوش است به نگاه به عقربه ها, اما چه میشود تورا, آنگاه که حرفهایت نه واقع که نزدیک به واقع میشوند و تو میریزی در خود , باز هم بجز سکوت , چه داری از خود؟ نه واقعیت نه حقیقت هیچکدام در مسیرت نیست, بر دیوارهای این دالان روشن, سایه ای نمیافتد, انگار حضورت حتی در حد سایه ای خریدار ندارد... هرچه از مسیر طی شده در پیش رویت است و به هر چه میروی در همان فاصله قبل انگار به همان دوریست... به خودت که مینگری, بجز قطره ای نمیبینی که از شرم بر پیشانیت نشسته, بجز شیشه ای نمیبینی که انتظارش شکستن است, روحی که نمیگنجد دیگر در خود, کاش آرزو جهت یابد, کاش مسیرش را بیابد.... کاش حرف هیچگاه به مرجله اجرا نمیرسید که اینگنه بشکنی, کاش اینگونه در میان گرداب قرار نمیگرفتی که بسوزی, کاش گله ای بود که به زبان بیاوری, کاش حرفی بود که بگویی, اما چه حرفی که ناگفتن بسیار شیرینتر است, دردش بسیار جان خراشتر است, آوازش گوش خراشتر است, آسمان این هدف بس دلگشا تر است و تو تنها میدانی که در هزار توی خودت گم شده ای و خاطره است که تورا به حسرت میکشاند و تو گریزانی , تو میخواهی پشیمانی کنی و سردرگمی را برانی, میخواهی درکت را عاجز کنی در فهم, میخواهی چه کنی با معنایت؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:56 توسط نیما نوینی |
|
|
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم ......... ولي دل به پاييز نسپرده ايم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:48 توسط نیما نوینی |
|
|
دير شده بود ، تمام بدنش شدت ضربه رو حس كرد، تازه وارد كه بنظر ميومد خيلي تذسيده و در عين حال پشيمونه سريع يه قدم عقب گذاشت و گفت : تو ميفهمي من چي ميگم؟ شايد مسخره ترين سوالي باشه كه ميشه پرسيد، اما اون لحظه هردو از اين سوال خوشحال شدند؛ آدم از ابنكه زبونشو فهميدنو ديگه كتك نميخوره و تازه وارد از اينكه احساس ميكرد ديگه حطري تهديدش نميكنه با هم به خونه آدم رفتند و تا اونجا از اينكه چه اتفاقي افتاده خنديدن، تنها علت خنده آدم اين بود كه ديگه تنها نبود، يكي بود كه زبونشو ميفهميد آدم از تازه وارد خواست كه از خودش بيشتر بگه ، برعكس همه ماها اون تا حالا هيچكسي رو نديده بود كه از وسط خورشيد با يه شنل ظاهر بشه و انقدر هم قدرتمند باشه تازه وارد اينجوري خودشو معرفي كرد: من يه ابر آدمم، يه سوپر هيرو(super hero) ، كسي كه ميتونه ناجي همه باشه و هميشه هم تنهاست اما من با بقيه كمي فرق دارم توانايي من تو نجات آدما از تنهاييه، من يه سوپر هيروي استثناييم نيومدم با تو حرف بزنم يا حرفتو گوش كنم ... به اينجا كه رسيد آدم با خودش گفت: عجب موجود خودخواه و خودپسندي، فكر نميكنم به درد من بخوري ...همين باعث شد قسمتي از سخنراني تازه وارد رو از دست بده! -...مثل كسي كه ماهيگيري بلده هر آدمي بايد بتونه خودشو و محيطشو بسازه.... آدم كه هنوز فقط نگاهش به سوپر هيرو بود و ذهنش جاي ديگه اي قدم ميزد يه سري تكون داد و بخودش گفت: نميخوام وقتمو با اين تلف كنم، بعد بلند گفت: ببخشيد فكر نميكنم به هم نيازي داشته باشيم.... ادامه دارد... «اميد وارم از ان مخمصه اي كه برا داستان ساختم خودمو نجات بدم» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 15:59 توسط نیما نوینی |
|
|
زندگی تو سیاره دو بعدی سه شکلی برای ادم خیلی تکرالری شده بود , روزها شب میشد و روزها شب ادم به گلش از دور نگاه میکرد و کمکم داشت به اینکه تلاشی برای هیچ چیز جدیدی نکند , عادت میکرد.... دمدمای غروب که باز دراز کسشیده بود که غروب خورشیدو ببینه چیزی توجهشو جلب کرد, دقیقا از وسط خورشید قرمز و قهوه ای رنگ یه لکه بنفش هر لجظه بزرگ و بزرگتر میشد , یه لکه که داشت بسمت سیاره دو بعدی میومد. هرچی میگذشت لکه بیشتر شکل پیدا میکرد. شاید یه جسم بود که از سه قسمت ساخته شده بود. بنظر میومد دوباره تنهایی داره از بین میره.... قیافش خیلی با آدم ما فرق میکرد هرچند اعضای بدنش همون مربع و دایره و مثلث بود اما تعداد اونا و محل قرار گرفتنشون فرق میکرد. یه شنل بنفش هم داشت که تا رسید پرتش کرد رو کوه و شروع کرد به دراوردن صداهای عجیب از خودش , آدم که تعجب کرده بود و البته با دیدن یکی تو ابعاد خودش و با همون شکل و شمایل کمی از ترسش کم شده بود , از پشت تخته سنگش بیرون اومد و خیلی اروم سرشو بالا آورد و از پشت به حرکات تازه وارد خیره شد. وقتی تازه وارد سایه درازی رو زیر پای خودش دید خیلی سریع برگشت و حالت دفاعی بخودش گرفت و باز همون صداهای عجیبو از خودش در اورد. آدم که شوکه شده بود شروع به تقلید همون صداها کرد ولی تلاش مذبوحانش فقط باعث شده بود تازه وارد عصبانیتر بشه, تازه وارد با سرعت دستاشو تکون داد و به سمت آدم حمله کرد, اونکه ترسیده بود داد زد نزن... دیر شده بود.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 13:32 توسط نیما نوینی |
|
|
شاید آخرین باری بود که او را دیدم در آینه صاف ایستاده بود با چشمهایی که دیگر نمیدرخشید قلبی که دیگر برای کسی نمیتپید و تفکری که در آن هیج خیالی اوج نمیگرفت
از آنروز به بعد در هیچ آینه ای ننگریستم مگر آنکه آینه از سیرتم هیچ ننمایاند و فقط صحبتش از ظاهری باشد که پوشیده به رنگ است و رایحه اش از عطر است و صدایش طنین انداز دل نیست.
آن روز که آخرین بار دیدمش در آینه آنقدر سوال بیجواب داشتم که وقت برای پرسیدن آن بسی تنگ بود.
میخواستم بدانم چشمهایش چه شده, با تفکرش چه کرده, قلبش را با کدام زنجیر بسته اما نگاهی سرد طاقت پرسیدن را از من گرفت و آنروز فقط حسرت گذشته ای را خوردم که بود.
هیچ چیز مانند کار کردن غمها و پریشانیهای انسان را بدست فراموشی نمیسپارد
این جمله را علم کرد و بر روی مسلک خود گذاشت هر روز بیشتر از دیروز شادمانی میکرد که همه آلام گذشته محو گشته, اما....
روزی آمد که دلش تنگ شد نمیدانست چه شده , فقط میدانست که در پس روزمرگی به اتفاقی که می افتد آنقدر عادت کرده که دلتنگ میشود و کمی نوای قلبش را شنید
هرچه سعی کرد نتوانست سرگرم کار شود و اینبار از جای برخواست خود را به باد سپرد تا باز هم غمها به سراغش آیند بازهم دلتنگیهایش را در انتهای جاده غربی به خورشید بسپارد , باز هم در تفکرش خیال به اوج برسد و باز هم چشمهایش -حتی برای لمحه ای- مجال درخشش یابند
در میان وزش باد خیال غم بود که گذر میکرد و اطمینان پر میکشید و تفکر رنگ میباخت
در نوازش لحن صدا آرامش گاه به گاه همراه میشد و گاه بغض جاری میشد
در خاموشی لمس دستان, گاه گرمای وجود را حس میکرد و گاه سرمای دوری
و همه سبب شد که او بنویسد از آنروز که در آینه برای آخرین بار او را دیده بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 0:38 توسط نیما نوینی |
|
|
سرانجام آخرین برگ نیز بر زمین افتاد و درخت اندیشید این کدامین گناه من است که سر سبزیم به زردی میگراید و تکه های خشک شده وجودم به جای حیات دوباره بر زمین می افتند و به زیر پای مردمانی میروند که سکوتی را بهم میزنند که درخت مدتها در تابستان برای آن زحمت کشیده است.
ندایی آمد که نترس در همه جا هستیم و تو را نظاره میکنیم, تلاش تو برای تجلی عیان در پیش ماست و ساده تر است که تو را نادیده بگیریم اما نه برگی از تو می افتد و نه قطره ای آب وارد ریشه هایت میگردد پیش از آن که ما امر کنیم, همه چیز همانطور است که باید و تغییری در کار نخواهد بود مگر آنکه خودت بکوشی تغییری ایجاد کنی و آنگاه ما تغییر تو را بهترین تغییر قرار میدهیم. درخت ندا را نه از آسمان که از درون خود شنید و کوشید تا بپذیرد این تغییر ناپذیر است که زرد میشود اما رشد کردن در اختیار خودش بود پس رشد کرد اوج گرفت و دل آسمان را شکافت تا پاس بدارد درون پاکش را که از سکون و لختی متحیر میشد و از رفتن و رسیدن شاد و خرم میگشت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 0:15 توسط نیما نوینی |
|
|
نگاه آخر دنیاست
انتهای حقانیت انتهای معنویت و بعد از آن هیچ نیست بجز مرگ و در پس نگاه تفکر عقل در انتهای تفکر و در ابتدای آن تحیر ساعتها نشسته در انتظار من و تو و دلیل چشم براه معلول سایه در پشت علت بی انتها و جهان در فشاری بی منتها آتش نشسته در راه گمگشتگان و چه پر حرارت و بی مثال میراند اسبان رمیده منزل خراب ایکاش چشمی بودم که نمینگریست وگوشی که نمیشنوید اما آدمی نبودم که خود هرچه هست و نیست مختار به منیت خویش است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 2:4 توسط نیما نوینی |
|
|
هرچه قدر فکر میکنم کمتر پیدا میکنم من یکسال خاطره بیشتر از عمرم دارم و این جور در نمیاد.
بعضی چیزا تو زندگی وسط تاریخها گم میشه .اما اینبار مشکل اینه که خاطره نیست که گم شده, سالی که توش اتفاقات رخ داده گم شده و من یکسال برای بعضی اتفاقات کم می آورم. ---------------------------------------------------------------------------------------------------- زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست, هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود, صحنه پیوسته به جاست, خرم آن نغمه که مردم بسپارند بیاد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 2:58 توسط نیما نوینی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 20:51 توسط نیما نوینی |
|
|
چه سوژه ای بالاتر از غره؟
خدایا صبر بده خدایا کمک کن خدایا راه بده برای کمک آدم سرزمین دو بعدی سه شکلی تک نفره این روزا به جز گریه برای بچه های کوچیکی که تو قرن 21 بخاطر خریت پدران و پدران پدرانشون و جاه طلبی و ناحق بودن جایگاه آدمها در این دنیا به سختی مجازات میشند بای ذنب قتلت؟؟؟ ایهود باراک : همه کسانی که کشته شدند تروریست بوده اند خدایا یه خانواده 7 نفره .... بجه های 1 تا 7 ساله.... خدایا میدونم که این حق بزرگترهای غزه است که از بی غیرتی زجر بکشن اما بیمارستانهای بدون برق مگه به جز پانسمان کردن کاری میتونن بکنن؟؟؟ مادر باردار جرمش چیه؟؟؟ خیلی دوست دارم بدونم چه جوابی دارند اونایی که دفاع میکنن از اسرائیل خمله به دولتی که اجازه حمل اسلحه هم به صورت پیشفرض ازش صلب کردند حماس تروریستی است که از خودش دفاع میکند و اسرائیل حامی حقوق بشری که بچه هایی که بعدا تروریست میشن رو میکشه! به همه مسلمونا تبریک میگم بدولتهای اسلامی بخاطر بستن رفح و رقصیدن با بوش موجودی که اصالت نداره نباید پای بگیره چون ممکنه هر غلطی بکنه اسرائیل , حقوق بشر , آمریکا , مصر , حسنی مبارک غیرت رخت بسته است پ.ن.1 عکس نمیزارم خجالت میکشم اینجا عکس بچه هایی رو بزارم که هنوز نمیدونن جرمشون چی بوده که یه پا یا دست ندارن پ.ن.2 معنی حقوق بشر: همه برابرند بعضیا برابرترند / بعضیا به نژاد بستگی داره پ.ن.3 اینجا غزه است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:17 توسط نیما نوینی |
|
|
خوب است كه معشوقه ز عاشق خبري داشته باشد
آنرا كه خبر شد خبري باز نيامد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 12:34 توسط نیما نوینی |
|
|
گشت ارشاد
گفت آگه نیستی از سر در افتادت کلاه؟ ز تاب جعد مشکینت چه خون افتاده در دلها ----------------------------- ایراد بنی اسرائیلی دید موسی یک شبانی به راه گفت آگه نیستی از سر در افتادت کلاه؟ ---------------------------- صیغه فضولی گفت آگه نیستی از سر درافتادت کلاه؟ گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست -------------------------- |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 20:34 توسط نیما نوینی |
|
|
با توجه به کمبود سوژه و حس نوشتن و فکر کردن از این به بعد متنهای متفرقه هم اینجا مینویسم
و البته هر وقت تو اون 3 نکته بالا دموکراسی به نفع نوشتن حاکم شد منم مینویسم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 20:24 توسط نیما نوینی |
|
|
آدم کششی به هیچ چیز نداشت نه گلش نه کوه نه خورشید حتی جاذبه خورشید دیگه اونو جذب نمیکرد
تنها کارش خوابیدن و فکر کردن بود. شاید گاهی گردشی و تفریحی او را میرهانید تصمیم گرفتن برایش سخت بود زندگی آینده اش را نمیدانست برچه پایه ریزی کند ساعتها مینشست و بر کوهی که مانعی بی اثر در زندگیش به شمار میرفت چوب خطی میکشید و میشمرد روزهای رفته و میخواست بداند روزهای مانده را تعریفهای جدید تو زندگیش ایجاد شده بود مثل خوابیدن برای رفع فکر کردن مثل عدم توجه به کنجکاوی برای راحت زندگی کردن مثل آرامش که انتهای روز بدش در غروب خورشید و درون گهواره سرزمینش بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 21:24 توسط نیما نوینی |
|
|
سلام
قراره يه ماراتن شروع كنم كه رقيباش خودمم فكر ميكنم داستان و مقدمات به جايي رسيده كه سوژه اصلي داستان رو بيارم و اصل داستان رو مطرح كنم به اندازه كافي مقدمات چيدم و خواننده رو با نوشتار و مسائل دنياي ساده دوبعدي اشنا كردم حالا وقتشه كه ديگه اصل داستان كه فكر ميكنم ۳-۴ قسمت هست رو بنويسم و بعد فرود و بعدش هم خداحافظ هنوز به نيمه راه نرسيدم اميدوارم شرايط ياري كنه كه برسم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:23 توسط نیما نوینی |
|
|
آدم منتظر یه اتفاق بود نمیدونست اتفاق خوبی خواهد بود یا نه اما میدونست اتفاق میفته اتفاقی که اگر از تو راه بودنش مطمئن نبود به جای تماشای غروبهای آفتاب تو خونش نمیموند فکر کنه و راه حلی پیدا کنه!-ما آدما اکثرا حال رو از دست میدیم تا برای اتفاقایی که نیفتادن و اطلاعی ازشون نداریم چاره اندیشی کنیم-تمام انرژیشو گذاشت رو فکر کردن اول تصمیم گرفت دیوارای خونشو کلفت تر کنه بعد تصمیم گرفت سقف خونشو مقاومتر کنه تا یه وقت بارونی که گلشو آب میداد بالا سر خونه اون نیاد.به اینجا که رسید یاد گلش افتادو برای اون نگران بود آب داشت به اندازه کافی همین یه ربع پیشم بهش سر زده بود و بالاخره اون روز باد هم نمی اومد و هیچ خطری تهدیدش نمیکرد. به فکر فرو رفته بود که دید هوا تاریک شده و خورشید جاشو به ستاره ها داده اول نگران خاموش شدن خورشید شد و دید بهترین کار اینه که صبر کنه تا صبح شه بعد نگران ستاره هایی که مثل همیشه تو مسیرشون حرکت میکردند شد و فکر کرد مجبوره تا فردا شب صبر کنه بعد از نگرانی جیغ کوتاهی زد و سریع دوید طرف گلش اما نتونست ببینتش تقریبا اشکاش در اومده بود و همش به این فکر میکرد اگه گلش از دست بره....فکر میکرد و فکر میکرد : اگر ستاره ها بیفتن اگه خورشید بیموقع بیاد اگر گلش پرواز کنه اگر اگر.... تا صبح تو فکر کردن موند خورشید که در اومد اول رفت رو کوه و داد زد : آهای خورشیدی که باید همه جا رو روشن کنی چرا دیشب نبودی من گلمو ببینم که سالمه یا نه؟ بعد رفت سراغ گلش, وقتی دید گلش مثله هر روز صبحه, صداشو بالا برد و گفت: آهای گل بد و بیخیال من دیشب خیلی تو فکرت بودم چرا هیچ صدایی در نیاوردی که من بفهمم سالمی؟ درحالی که خوب میدونست نه گلش نه خورشید حرف نمیزنن. تو فکر خودش بود تو فکر کرد کردن دیشبش به اتفاقاتی که میتونست بیفته اما این فکر کردن با اون فکر کردن همیشه و کشف مهمش فرق داشت براش یه اسم انتخاب کرد : نگران چون مجبور بود تمام مدتی که مثل دیشب نگران چیزی یا کسیه اونو نگاه کنه و همش خودشو ارضا کنه که مشکلی وجود نداره اگه اون نگاه کنه و اگر نه...خدا رحم کنه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:8 توسط نیما نوینی |
|
|
خیلی سریع ارتباط برقرار کرد تونست به سرعت اونو بشناسه و به زبان همدیگه صحبت کنند بیشتر از اونی که فکر میکرد به هم نزدیک شدند و سریعتر از اونی که فکر میکرد با هم دوست شدند فقط یه مشکلی بود تو دنیای دو بعدی هر کدوم اگر تصمیم میگرفت از خونه بیرون بره باید از روی نفر دیگه رد میشد و همینطور برای رسیدن به خیلی از خواسته هاشون مجبور بودن همدیگرو زیر پا بزارن و عبور کنند چون به جز فضای بالای سر نفر دیگر جایی برای عبور نبود برای آدم دوم کار سختی نبود اما آدم نمیتونست حرکت نکردن یعنی سکون و حرکت کردن یعنی زیر پا گذاشتن دوست داشتنیها. از تنها نبودن به اندازه چند روز سیارش لذت برد و بعد تصمیم گرفت تنها بمونه آدم دوم رو زیر پا گذاشت و از روش رد شد و وقتی برگشت معذرت خواهی کنه و خداحاقظی کنه و تصمیمشو بهش بگه دیگه اونو ندید. باز تنها شده بود اما این بار خودش تنهایی رو انتخاب کرده بود میدونست که تو دنیای اون نمیتونه تنها نباشه و اگر بخواد تنها نباشه باید آرزوی چیزی رو بکنه که حتی تصور ناپذیر به نظر میومد. اون فهمیده بود که دوتا بودن شرایط محیطی میخواد و صرفا خواستنش کافی نیست...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:43 توسط نیما نوینی |
|
|
آدم از تنهاییش خسته شده بود یه تنهایی زجر آور و خسته کننده. آدم میخواست از تنهایی فرار کنه به گل اعتقادی نداشت و به جز اون زنده ای نمیشناخت رو دامنه کوه نشست و به خورشید خیره شد خیلی به اندازه خورشید فکر نمیکرد صرفا براش مقدار نور دهی خورشید بود که مهم بود مدتها بود دنبال راه اندازه گرفتن نور خورشید میگشت. مثل هر روز بعد از غروب خورشید فریادی زد و از تنهاییش شکایتی کرد و رفت به سمت خونه و تو خیالش یه آدم دیگه رو تو خونش تصور کرد یکی شبیه همون که تو آب زیر گلش دیده بود و مثل همونی که تو آینه خطی خونش دیده میشد هر وقت که درو باز میکرد. در خونه رو که باز کرد از تعجب شاخ در آورد باور نمیکرد یکی تو خونه بود که چشم براه اون به نظر میومد.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:41 توسط نیما نوینی |
|
|
آدم و گل تنها موجودات زنده سیاره بودند, تصمیم گرفته شده بود که آدم تنها باشه و به وجود فکر کنه
آدم به فکر زندگی بود میدونست که هر رزو که میگذره به رنگین کمون نزدیکتر میشه و زمانش میرسه که آسمونی بشه ضمنا اینم میدونست که باید به سوالاتی که ازش پرسیده میشه جواب بده به قلبش رجوع کرد تا ببینه به چند تا سوال میتونه جواب بده ولی فقط اون جواب دوتا سوالو میدونست و به جز اون هیچی نمیدونست , اگر این جوابا رو هم میدوسنت ثمره خوابش درباره آینده و نحوه مرگش و معجزه سخن گفتن گل بود. آدم نیاز به جست و جو و تفکر داشت, وسایلشو برداشت تا باز خونشو ترک کنه با اینکه بارها اینکارو کرده بود باز هم میترسید و احساس بدی از این کار بهش دست میداد. میخواست چند ساعتی راه بره و بعد به مقصد برسه اما سیاره اون فقط یکساعت میشد دور شد ازش تو این مدت هم بارها طلوع و غروب خورشید رو میتونست ببینه و ضمنا تنها یک خط برای پیمودن داشت که اونم بارها رفته بود با این حال خودشو آماده کرد تا با کوههای زیادی روبه رو بشه از همون کوههایی که مسیرش برای رسیدن به گل رو سد کرده بود و تو خوابش از اون گذشته بود اون آماده بود تا از دره های زیادی به سرعت پایین بره و آماده بود تا درختهای زیادی رو قطع کنه تا راهشو سد نکنن , اما اینبار بعد از 1 ساعت دور زدن به تنها کوهی که رسید , کوهی بود که سد راه اون و گلش بود تصمیم گرفت از اون کوه بالا بره و رو دامنش بشینه. با خودش گفت: چه گوه بلند و سر به فلک کشیده ای چه ط.ری تو خواب از این گذشتم؟؟ و به جای اینکه به جواب بقیه سوالاش برسه یه جواب نصفه نیمه رو هم از دست داد: حالا حتی به خوابی که دیده بود هم شک داشت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:13 توسط نیما نوینی |
|
|
back |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:58 توسط نیما نوینی |
|
|
آدم بیخیال شده بود بیخیال همه چیز, آفرینش, زندگی ,خدا ,کوه.
به فلفه منیتش فکر میکرد به بودنش , به تنها بودنش به قولی که بخدا داده بود و حالا عمل کرده بود واقعا آزاد بود؟؟؟ خدا ازش خواسته بود و اون هرچی اون گفته بود انجام داده بود اما این میل خداوند همون چیزی بود که اون میخواست و لازمش داشت؟؟ خسته بود از خدای آمر (بخوانید عامر) میخواست از پوست انسانیت دربیاد تا به همه اونایی که تو زندگی بشری دستشو بسته بودند نشون بده که انسان از روز اول آفرینش یه شگ درونی داره که هیچ دین و عقیده ای نداره آخه آرامش و سکوتش هم حدی داشت اما اون به میل آریدگار بیهمتا دانای مطلق باید سکوت میکرد چه زجر آور که ......... و سکوت کرد به صدای سکوت ممتد شب گوش داد , لعنت چه زوزه ممتدی داشت سکوتی که همیشه بود و می آزردش صبر کرد ریزش باران رحمت بر سرگلش پایان یابد تا با او به مناظره بنشیند آخر او نماینده همه قرون و فرستاده خدا بر روی سیاره اش بود اما چه صبری .... سالها صبر کرده بود و امروز نیز میبایست.... به گل گفت: من قسم خوردم به عدل او و به حکمت اعتقاد دارم به قدرتش و نمیخواهم بگویم میترسم اما ناتوانم از ایستادن در مقابلش پس به چه دل خوش کنم که سر تا پا انرژِم که درون خود انبار کرده ام و هر روز میگویم این آخرین روز خواهد بود که بر سر دوراهیه شکستنه قولم, نشکستن را انتخاب میکنم گل پاسخ داد تا بدین جا مشکلی نبود ادامه بده آدم تعجب خودش را نتوانست برزو ندهد و گفت : تو میدانی ارزش آزادی چیست که اینگونه در بند بودن مرا میستایی و بدون مشکل میابی؟؟؟ گل گفت تمام عمرم پای در خاک کرده ام که هیچ کس نتواند مرا از معشوقه ام جدا کند به او قول داده ام از تو مراقبت کنم چندبار تا بحال به من برای کمک مراجعه کرده ای؟؟؟ و پی برد آدم به معجزه و از حقارت و نادانی سر به خاک گذاشت گل با او حرف زد!!!! بعد دوباره برخواست و از نادانیه خودش که انگاریده بود گلها میتوانند افسوس خورد و در میان گل و خاک و کوه و دو بعد زندگیش خودش را گم کرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 2:4 توسط نیما نوینی |
|
|
به دلیل نزول امتحانات نمیتونم بنویسم نه اینکه وقت ندارم , تمرکز ندارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:31 توسط نیما نوینی |
|
|
به دعوت دوست خوبم مهسا این قسمت از داستان رو به یه بازی میپردازم که خوندنش خالی از لطف نیست.
هرچند این قسمت روند کلی داستان رو کمی به هم میزنه اما امیدوارم این قسمت رو جدا از روند داستان بدونید و بعد از این مطلب دوباره به قسمت قبل برگردید بازی یه سواله: اگه بدونی فقط 24 ساعت به آخر عمرت مونده چیکار میکنی؟ اما داستان و جواب سوال: آدم یه حس عجیبی داشت, احساس میکرد فردا صبح یه وقتایی مثل الان که خورشید داره تازه بالا میاد دیگه زنده نیست. نشست با خودش فکر کرد به روزی که به این سیاره اومده بود. به بعد از رفتنش به قبل از رفتنش. به تنها چیزی که تو این سیاره داشت: گلش. خیلی نگرانش نبود چون چه اون بود چه نه به خاطر وجود کوه و بارون اون بازم به زندگی خودش ادامه میداد.با این وجود احساس کرد دلش برا اون تنگ میشه. رفت خونه رو مرتب کرد همونجوری که تحویل گرفته بود همه چیزو گذاشت سر جاش , برای آخرین بار خودشو تو آینش نگاه کرد و تصمیم گرفت سراغ گلش بره و از اون کوه بلند و سخت بگذره. از خونه که اومد بیرون درو بست اما برعکس همیشه قفلش نکرد. به کوه که رسید به نظرش خیلی کوتاهتر از همیشه اومد با دستهای خالی از کوه بالا رفت و به این فکر کرد چه چیزی تو این کوه بوده که تاحالا نتونسته بود ازش رد شه؟ و قتی به پایین کوه رسید شدیدا زمین خورد ولی اصلا توجهی به این زمین خوردن نکرد کمی جلوتر رفت و به پشت سر نگاه کرد , هیچ کوهی ندید!!! توجهی نکرد, هدف بزرگتری داشت که باید زودتر به سراغش میرفت. به نزدیکیه گلش که رسید آروم رو زمین نشست, دستشو برد زیر گل و کمی از آّبی که جمع شده بود و با دستاش برداشت و به برگهای گل پاشید, برای گل فرقی نداشت اما ادم خودشو ارضا میکرد, نیاز خودشو. بعد شروع به کندن زمین کنار همون گل کرد کار سختی بود بخصوص که چند تا تیکه مربع و مثلث هم اونجا بود که برشون داشت و گذاشت کنار گل. وقتی گدال به اندازه خودش شد خورشیدم داشت کم کم غروب میکرد تصمیم گرفت همونجا بمونه شبو و آخرین فرصت با گل بودنو از دست نده چه قدر نسبت به اون بی تفاوت بوده این مدت چه قدر نادیده گرفته بود اون گلو,اون زیباترین گل کل سیارش بود. همیشه از شب و از تاریکی میترسید , اما اون شب نمیترسید شاید چون هیچ چیزی جز خودش نداشت که قبل از اون از دست بره , خودش اولین چیزی بود که از بین میرفت نسبت به سیارش. سرجاش دراز کشید و به فردا فکر کرد به اینکه از کجا اومده الان به کجا میره به گذشته فکر کرد به ماجراهایی که داشت به آینده ی بدون اون و به آخرین تصویری که از خودش تو آینه دیده بود , چه قدر آروم بود اون تصویر. چشماش سنگین شد و خوابید. با خوردن نم نم بارون به صورتش بیدار شد یه بارون ریز و آروم , خورشید هم هنوز بیرون نیومده بود اما نورش با برخورد به قطره های ریز بارون تو کناره ابر و بارون یه رنگین کمون تا خونه سابقش درست میکرد خوب که نگاه کرد وسط اون رنگین کمون یه سری شکلهای هندسی دید که قبلا فقط تو آینه دیده بود اما خوب خیلی کوچیک بودند, از برخورد اولین اشعه تیز خورشید به چشمهاش چشماشو بست... خوب حالا نوبت منه که چند نفرو دعوت کنم و منم آرش عزیز رو به بازی دعوت میکنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:4 توسط نیما نوینی |
|
|
امن ترین جای سیاره کنجهای اون بود که احتمال جذب شدن به سمت خورشید وجود نداره.(نقطه) آدم تصمیم گرفت بره تو سیاره مربعش بگرده, شاید بتونه کنجهای بیشتری پیدا کنه. شروع کرد وسایل لازم رو برای پروژه کنج کاوی آماده کردن. تو وسایلش یکم آب گذاشت و کلی خوراکی و یه چوب کبریت و یه تیشه.
وقتی خواست خونشو ترک کنه , با اینکه همه چیز آماده بود اما یه حس عجیبی پیدا کرده بود, هرچی فکر کرد که جه اتفاقی افتاده نتونست درک کنه, وسایلش اماده بود خونشو مرتب کرده بود, قفل زده بود, باز با همه این کارها نگران بود.هرچی فکر کرد نتونست کاری کنه نمیتونست از خونش جدا شه .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:19 توسط نیما نوینی |
|
|
سلام
ممنون که نظرتونو درباره این وبلاگ گذاشتید سعی میکنم تا اونجا که میتونم و میشه و به ماجراها لطمه نمیزنه جواب سوال دوستان گلم رو بدم: اول اینکه دو قسمت نوشتم از داستان پس عچله نکنید آدما خیلی چیزا رو به هم زدند مطمئنا اما این مقدار کمتر از اونیه که باید از نتایج اعمالش بهم ریخته میشد چون نظم حاکمی به جهان هست که کمک میکنه همه چیز زود از هم نپاشه درباره شغل یا وظیفه آدمم بگم که اون هست که پیشرفت کنه نه اینکه از گل نگه داری کنه تاکید برروی سه شکل دایره مثلث و مربع علاوه بر بار روانشناسی نماد سادگیه که نشون میده بدویه بدویه ممنون از احمدرضا عزیز و آرش دوستان گلم منتظر نظرات بقیه دوستان هم هستم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 19:51 توسط نیما نوینی |
|
|
آدم غصه میخورد با خودش میگفت آخه این چه وضعشه باید همش هواسم باشه نچسبم به خورشید بسوزم از اونطرف باید کل سیاره به این بزرگی رو بچرخم تا یه گل آب بدم نکنه اون گله پلاسیده شه آخه به من چه که این گله اونجاست برای من که کاری نمیکنه و یاد گرفت غر بزنه اما خیلی اوضاع خوبی نبود چون به خودش غر میزد و اعصاب خودش خورد میشد اما خوب یاد گرفته بود دیگه نمیشه که چیزی یاد بگیره و انجام نده
آدم رفته بود یه خط پیدا کرده بود گذاشته بودش جلوش خودشو توش نگاه میکرد و باز غر میزد که چه وضعشه آخه من سرم مربع بدنم مربع پاها و دستام دایره این چه وضعشه آخه؟ همه چیز خوب بود اما خوب غر وارد زندگی آدم شده بود دیگه و یاد گرفته بود بعد از یه مدت آدم فکر کرد اینجوری نمیشه و باید یه کاری کرد اون رفت دور سیاره رو بگرده با چیزی رو به روشد یه کوه دایره وسط راهش افتاده بود احتمالا شب که خواب بوده اون اونجا سبز شده بود اون کوه نمیزاشت اون به گلش آب بده نشست فکر کرد و تصمیم گرفت هر جوری هست کوه رو از اونجا برداره آدم یاد گرفت تصمیم بگیره رفت تیشه آورد شروع کرد به کندن اما مگه تموم میشد خیلی سعی کرد و سعی کرد و سعی کرد بعد از پنج شیش دقیقه فهمید نمیشه پس تصمیم گرفت کوهو دیگه نکنه و فهمید میشه تصمیم گرفت و انجام نداد حالا گله هرچی میشه بزار بشه اما خوب نظم اونجا واقعا خیلی دقیق بود کوه باعث شده بود ابهای زیر گله که تو نور خورشید آب میشد به کوه بخوره جمع بشه بعد بارون بیاد به همین راحتی پس نیازی به آب دادن گلم نبود آدم یاد گرفت هر کوهی بد نیست و بعضی وقتها کوهها سد راه سختیهای زندگیم میشن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 18:6 توسط نیما نوینی |
|
|
توضیح برای آنانکه میخوانند:
دنیای سه شکلی دوبعدی خیال و رویا نیست دنیای نیستی نیست دنیای واقعی ما انسانهاست که میپنداریم خدایی نیست هرچه هست همانست که ما میبینیم همانست که میشنویم وحتی همانست که لمس میکنیم دنیای ما دوبعدی است هرچند عرض و ارتفاع و طول دارد اما درکش برای ما مشکل است که خیلی چیزها وجود داشته باشد و گاهی با وجود ادراک باز هم دفعش میکنیم به همین مناسبت دنیای ما دوبعدی میشود تا بتوانیم گاهی از تحلیل این دنیای ساده دو بعدی به خود و مشکلات خود برسیم شاید نگاشت حقیقی اشکال سخت سرزمین بینهایت گوشه و پر رمز و راز ما تنها سه شکل ساده باشد و همه بشریت تنها یک نفر در مسیر رشد یا سقوط پس من نگاشت سخت را انجام میدهم باشد که شما نگاشت فرمولیزه شده و ساده را انجام دهید و بفهمید آنچه که نگاشته شد زبان کودکان قویترین زبان انتقال مفهوم است زیرا همه ما روزی بدان سخن رانده ایم پس خرده نگیرید به نوع نوشتار آرزوی نگاشتی موفق نیما |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 11:45 توسط نیما نوینی |
|
|
یه دنیایی بود که آدماش همه از سه تا شکل مربع دایره و مثلث درست شده بودند
تو این دنیا که سرزمین یه مربع بزرگ بود خورشید مثلث بود و خونه ها هم گرد بودند هیچ چیز تعادل نداشت این دنیا یه دنیای دو بعدی قشنگ بود فقط یه مشکلی داشت اگه یکی خونشو میساخت , بقیه نمیتونستن دیگه رد بشن از اون خونه مگه اینکه از بالاش عبور میکردند بعد قانون جاذبه اعمال میشد اما خوب جاذبه خیلی پیجیده بود چون ججاهای تیز کمتر بود و یهو آدما میپریدند میچسبیدند به خورشید اگه خورشید از قاعدش به زمین نور میتابوند آخه اونم میچرخه دیگه کلا خیلی همه چیز خیلی بهم ریخته میشد اما یه خوبی داشت و اون اینکه تو این سرزمین پهناور و عظیم دنیای سه شکلی دوبعدی فقط یه نفر زندگی میکرد در نتیجه هیچ مشکلی نداشت و خونه هیچ کس مزاحمش نبود مگه خونه خودش که اگه میخواست گلاشو آب بده باید از رو همه چیز رد میشد یا کل دنیای سه شکلی دوبعدی رو دور میزد! شاید ادامه داشت.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:29 توسط نیما نوینی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این یه دنیای سه شکلی دوبعدیه تکنفرس یه دنیای متفاوت از دنیای شما شرح واقعیتهای یه زندگی از دیدگاه یه موجود عجیب اما واقعی که مشکلات سر راهش با همه مشکلای ما فرق میکنه ولی نمیدونه که همه این مشکلات فقط یه سوراخه که اون اینو نمیفهمه
همه این دنیا دنیای ماست و واقعیت تفاوت 2بعد و 3 بعد و 4 بعد خست که ما قادر به فهمش نیستیم |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
| پیوندها |
|
سوالات شب سکوت سفیر ایران یادداشتهای یک پستاندار تنها کسی میماند که میزاید |
|
RSS
|